ترناس

نمي‌دونم، اهميتي هم نميدم، فرقي هم نمي‌كنه!

Archive for the ‘زندگی’ tag

روز از نو…

with 2 comments

کاش میشد تمام دردهای زندگی رو تو تختخواب جا گذاشت…

Written by فرشاد

آبان ۸م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۸ ق.ظ

حمّال‌ها

with one comment

سبک مغزی که از اسباب ِ جهان بر خویش می‌بالد
چو حمّالیست که از بار گران بر خویش می‌بالد !

صائب تبریزی

Written by فرشاد

آبان ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۵ ب.ظ

کُن فَیَکونِ

with one comment

انسان حیوانِ عجیبیه، کم کم به جهنم هم عادت می کنیم…

Written by فرشاد

آبان ۷م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۸ ق.ظ

زندگی پوچ نیست

with one comment

گاهی اوقات به گذشته که نگاه می‌کنیم و به کارهایی که تابحال انجام دادیم دقیق می‌شیم. اون چیزی که واقعاً ما رو به وجد میاره، تمام کارهایی ِ که ما برای کمک و خدمت به دیگران انجام دادیم. شاید تنها چیزایی که از گذشته می‌تونیم به اونا افتخار کنیم همین با هم بودن‌ها باشه وگرنه هیچ‌کس از فکر‌کردن به کارهایی که در گذشته برای خودش انجام داده احساس شادکامی و رضایت مندی نداره.

Written by فرشاد

آبان ۶م, ۱۳۸۸ at ۵:۰۴ ب.ظ

فرشادِ ۱۴۰۰

with 4 comments

همه چیز از یک ایده ی قدیمی شروع شد تا کمی فکر و خیال پردازی کنم که فرشادِ امروز تو سال ۱۴۰۰ کجاست و چطور زندگی میکنه…

سی و سه ساله هستم. موهای سرم ریخته و دیگه از دست ژل و واکس و تافت این طور قرتی بازیا راحت شدم، کمی چاق شدم، ناخن جویدنم رو به طور کامل ترک کردم! زخم معده دارم و همچنان به خوردن شکلات معتادم و بیشتر دندونام خراب شدن. کمی پرحرف شدم و نسبت به ۱۲ سال پیش  امیدوار تر و شادترم. تو یه شهر دورافتاده یا یه روستای ساکت و آروم زندگی می کنم. بارها تو زندگی شکست عشقی خوردم و یه سرخورده عاطفی هستم اما این دلیل نمیشه با آخرین معشوقه ام زندگی نکنم! هنوز به خط ایرانسلم وفادارم و حاضر نیستم بعد از ورشکست شدن ایرانسل اون رو با خط شرکت دیگه ای عوض کنم. اولین کتابم رو برای چاپ آماده کردم، اما نه از خزعبلات خودم. برعکس امروز یک تندرو مذهبی هستم اما نه به عنوان یک مسلمان، آزادی های بی قید و شرطی تو زندگی دارم و خیلی از کارهای غیرعرف جامعه رو تجربه کردم. پس احتمالاً آدم خطرناکی باشم اما همچنان چهره ای مظلومی دارم! احتمالاً چندتا شغل عوض کرده باشم، یک بار ورشکست شدم. نمیتونم آینده شغلی و مالی خودم رو به طور دقیق پیش بینی کنم، شاید یک استاد دانشگاه یا یک کارخونه‌دار و یا حتی یک کلاهبردار فراری باشم و یا شاید هم یک کارمند یا کارگر ساده. پولدار نیستم اما به ثبات مالی تو زندگیم رسیدم و راضی هستم. تو جایگاه خودم یک فرد کلیدی و مهم هستم،  به قول معروف نقش آچار فرانسه رو خوب ایفا می کنم! دوستان زیادی ندارم و خودم رو از خیلی از روابط های خانوادگی خلاص کردم. شب ها زود می خوابم و نگران آینده و بدبختی امروزم نیست. زندگی آرومی دارم، چون به هیاهو عادت کردم! از دوران پیری و کهنسالی فراری هستم، پس طوری زندگی میکنم که انگار زیاد عمر نمی کنم!

Written by فرشاد

مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۶ ق.ظ

قانون ششم

with one comment

آرام بگیر، نگران نباش، صبر کن و اهمیت نده تا به خود، خدا و بشریّت خدمت کنی!

Written by فرشاد

مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۹ ب.ظ

این هیچی، همه چیه!

with 2 comments

نگاهی به دیواری که رو به روم بود انداختم تو فکرمه: اصلا من نمی فهمم آدما چرا این طورین…اصلا مفهوم دیوار رو نمی فهمم دیوار می کشن که چی؟ اصلا دیوار چیه؟ دیوار اصلا چیز خوبی نیست، ببین آدما که بین قلباشون دیوار کشیدن و هیچی و هیچکی رو توش راه نمیدن چطوری شدن. البته بعضی ها دور مغزاشون هم دیوار می کشن و هیچی توش راه نمیدن. من شنیدم که میگن دیوار رو برای محافظت از چیزایی که داری درست میکنن. آها تازه فهمیدم! پس آدما برای همین بین هم دیگه دیوار میکشن ولی یه چیز برام مبهمه! دیوار میکشن که از چی مراقبت کنن؟ آخه اونا که چیزی برای مراقبت کردن ندارن. یه مشکل دیگه هم هست، اینه اونایی که چیزی برای مراقبت کردن دارن سعی میکنن دیوارا رو بردارن. می دونی، آدما تو دلاشون و گاهی مغزاشون یه چیزی دارن که همش میخوان ازش مراقبت کن اونم “هیچیه”! آخه میدونی، آدما طبق معمول دارن اشتباه میکنن و فکر میکنن که این “هیچی” همه چیه!

Read the rest of this entry »

Written by فرشاد

مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۳ ب.ظ

حفاظت شده: قانون پنجم

with one comment

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


Written by فرشاد

مهر ۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۲ ب.ظ

مغایرت های زمان ما

without comments

اگر شما اونقدر گرفتارید که وقت ندارید این مطلب رو بخونید و به خودتون میگید که “یکی از این روزها” یا “بعداً می خونم
فقط فکر کنید “یکی از این روزها” ممکنه شما اینجا نباشید که این مطلب رو بخونید!

Read the rest of this entry »

Written by فرشاد

شهریور ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۸:۲۴ ب.ظ

بچرخ تا بچرخیم

with one comment

احساس می کنم تمام عالم به محوریت انگشت شستم در حال گردش و تفریحه!

Written by فرشاد

شهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۲ ب.ظ