Archive for the ‘زندگی’ tag
روز از نو…
کاش میشد تمام دردهای زندگی رو تو تختخواب جا گذاشت…
حمّالها
سبک مغزی که از اسباب ِ جهان بر خویش میبالد
چو حمّالیست که از بار گران بر خویش میبالد !
کُن فَیَکونِ
انسان حیوانِ عجیبیه، کم کم به جهنم هم عادت می کنیم…
زندگی پوچ نیست
گاهی اوقات به گذشته که نگاه میکنیم و به کارهایی که تابحال انجام دادیم دقیق میشیم. اون چیزی که واقعاً ما رو به وجد میاره، تمام کارهایی ِ که ما برای کمک و خدمت به دیگران انجام دادیم. شاید تنها چیزایی که از گذشته میتونیم به اونا افتخار کنیم همین با هم بودنها باشه وگرنه هیچکس از فکرکردن به کارهایی که در گذشته برای خودش انجام داده احساس شادکامی و رضایت مندی نداره.
فرشادِ ۱۴۰۰
همه چیز از یک ایده ی قدیمی شروع شد تا کمی فکر و خیال پردازی کنم که فرشادِ امروز تو سال ۱۴۰۰ کجاست و چطور زندگی میکنه…
سی و سه ساله هستم. موهای سرم ریخته و دیگه از دست ژل و واکس و تافت این طور قرتی بازیا راحت شدم، کمی چاق شدم، ناخن جویدنم رو به طور کامل ترک کردم! زخم معده دارم و همچنان به خوردن شکلات معتادم و بیشتر دندونام خراب شدن. کمی پرحرف شدم و نسبت به ۱۲ سال پیش امیدوار تر و شادترم. تو یه شهر دورافتاده یا یه روستای ساکت و آروم زندگی می کنم. بارها تو زندگی شکست عشقی خوردم و یه سرخورده عاطفی هستم اما این دلیل نمیشه با آخرین معشوقه ام زندگی نکنم! هنوز به خط ایرانسلم وفادارم و حاضر نیستم بعد از ورشکست شدن ایرانسل اون رو با خط شرکت دیگه ای عوض کنم. اولین کتابم رو برای چاپ آماده کردم، اما نه از خزعبلات خودم. برعکس امروز یک تندرو مذهبی هستم اما نه به عنوان یک مسلمان، آزادی های بی قید و شرطی تو زندگی دارم و خیلی از کارهای غیرعرف جامعه رو تجربه کردم. پس احتمالاً آدم خطرناکی باشم اما همچنان چهره ای مظلومی دارم! احتمالاً چندتا شغل عوض کرده باشم، یک بار ورشکست شدم. نمیتونم آینده شغلی و مالی خودم رو به طور دقیق پیش بینی کنم، شاید یک استاد دانشگاه یا یک کارخونهدار و یا حتی یک کلاهبردار فراری باشم و یا شاید هم یک کارمند یا کارگر ساده. پولدار نیستم اما به ثبات مالی تو زندگیم رسیدم و راضی هستم. تو جایگاه خودم یک فرد کلیدی و مهم هستم، به قول معروف نقش آچار فرانسه رو خوب ایفا می کنم! دوستان زیادی ندارم و خودم رو از خیلی از روابط های خانوادگی خلاص کردم. شب ها زود می خوابم و نگران آینده و بدبختی امروزم نیست. زندگی آرومی دارم، چون به هیاهو عادت کردم! از دوران پیری و کهنسالی فراری هستم، پس طوری زندگی میکنم که انگار زیاد عمر نمی کنم!
قانون ششم
آرام بگیر، نگران نباش، صبر کن و اهمیت نده تا به خود، خدا و بشریّت خدمت کنی!
این هیچی، همه چیه!
نگاهی به دیواری که رو به روم بود انداختم تو فکرمه: اصلا من نمی فهمم آدما چرا این طورین…اصلا مفهوم دیوار رو نمی فهمم دیوار می کشن که چی؟ اصلا دیوار چیه؟ دیوار اصلا چیز خوبی نیست، ببین آدما که بین قلباشون دیوار کشیدن و هیچی و هیچکی رو توش راه نمیدن چطوری شدن. البته بعضی ها دور مغزاشون هم دیوار می کشن و هیچی توش راه نمیدن. من شنیدم که میگن دیوار رو برای محافظت از چیزایی که داری درست میکنن. آها تازه فهمیدم! پس آدما برای همین بین هم دیگه دیوار میکشن ولی یه چیز برام مبهمه! دیوار میکشن که از چی مراقبت کنن؟ آخه اونا که چیزی برای مراقبت کردن ندارن. یه مشکل دیگه هم هست، اینه اونایی که چیزی برای مراقبت کردن دارن سعی میکنن دیوارا رو بردارن. می دونی، آدما تو دلاشون و گاهی مغزاشون یه چیزی دارن که همش میخوان ازش مراقبت کن اونم “هیچیه”! آخه میدونی، آدما طبق معمول دارن اشتباه میکنن و فکر میکنن که این “هیچی” همه چیه!
حفاظت شده: قانون پنجم
مغایرت های زمان ما
اگر شما اونقدر گرفتارید که وقت ندارید این مطلب رو بخونید و به خودتون میگید که “یکی از این روزها” یا “بعداً می خونم”
فقط فکر کنید “یکی از این روزها” ممکنه شما اینجا نباشید که این مطلب رو بخونید!
بچرخ تا بچرخیم
احساس می کنم تمام عالم به محوریت انگشت شستم در حال گردش و تفریحه!




