Archive for the ‘شخصی’ Category
حفاظت شده: یادم باشه
پیش بینی
به ریاضیات اعتقاد ندارم. از آدمهایی که افکار روزانه شون دائماً درگیر احتمالات، معادلات و اعداد هم باشه خوشم نمیاد. این طور افراد خطرناک ترین آدمها هستن!
۲۱
آن شبنم پاکم که به بازار طبیعت، ناگه به وجود آمده، ناگاه بمیرم…
پینوشت: بیست و یک ساله شدم.
حفاظت شده: من بدهکار نیستم!
روز از نو…
کاش میشد تمام دردهای زندگی رو تو تختخواب جا گذاشت…
فارغ از همه ی دنیا
صحنهای رو تو ذهنتون تصوّر کنید که یه پسر ِ خنگ از بالای یه پرتگاه بلند داره میشاشه و همزمان بستنی قیفیش رو لیس میزنه…
حتماً یه روز این حسّ آرامش رو تجربه می کنم!
حفاظت شده: علفِ خستگیا
فرشادِ ۱۴۰۰
همه چیز از یک ایده ی قدیمی شروع شد تا کمی فکر و خیال پردازی کنم که فرشادِ امروز تو سال ۱۴۰۰ کجاست و چطور زندگی میکنه…
سی و سه ساله هستم. موهای سرم ریخته و دیگه از دست ژل و واکس و تافت این طور قرتی بازیا راحت شدم، کمی چاق شدم، ناخن جویدنم رو به طور کامل ترک کردم! زخم معده دارم و همچنان به خوردن شکلات معتادم و بیشتر دندونام خراب شدن. کمی پرحرف شدم و نسبت به ۱۲ سال پیش امیدوار تر و شادترم. تو یه شهر دورافتاده یا یه روستای ساکت و آروم زندگی می کنم. بارها تو زندگی شکست عشقی خوردم و یه سرخورده عاطفی هستم اما این دلیل نمیشه با آخرین معشوقه ام زندگی نکنم! هنوز به خط ایرانسلم وفادارم و حاضر نیستم بعد از ورشکست شدن ایرانسل اون رو با خط شرکت دیگه ای عوض کنم. اولین کتابم رو برای چاپ آماده کردم، اما نه از خزعبلات خودم. برعکس امروز یک تندرو مذهبی هستم اما نه به عنوان یک مسلمان، آزادی های بی قید و شرطی تو زندگی دارم و خیلی از کارهای غیرعرف جامعه رو تجربه کردم. پس احتمالاً آدم خطرناکی باشم اما همچنان چهره ای مظلومی دارم! احتمالاً چندتا شغل عوض کرده باشم، یک بار ورشکست شدم. نمیتونم آینده شغلی و مالی خودم رو به طور دقیق پیش بینی کنم، شاید یک استاد دانشگاه یا یک کارخونهدار و یا حتی یک کلاهبردار فراری باشم و یا شاید هم یک کارمند یا کارگر ساده. پولدار نیستم اما به ثبات مالی تو زندگیم رسیدم و راضی هستم. تو جایگاه خودم یک فرد کلیدی و مهم هستم، به قول معروف نقش آچار فرانسه رو خوب ایفا می کنم! دوستان زیادی ندارم و خودم رو از خیلی از روابط های خانوادگی خلاص کردم. شب ها زود می خوابم و نگران آینده و بدبختی امروزم نیست. زندگی آرومی دارم، چون به هیاهو عادت کردم! از دوران پیری و کهنسالی فراری هستم، پس طوری زندگی میکنم که انگار زیاد عمر نمی کنم!
میترسم…
از خشونت و بیرحمی مردها، از حماقت زنها، از خودم، از غرورم… میترسم. هنوز از خیلی چیزها میترسم. میترسم از چیزی که اون رو نمیفهمم.
دل به دل راه داره!
دیگه دل تو دلم نیست، همش شده اسهال…




