ترناس

نمي‌دونم، اهميتي هم نميدم، فرقي هم نمي‌كنه!

درباره من

"http://tarnas.ir/about/#comments">با ۲ نظر

من : فرشاد هستم، متولد یک شب سرد زمستونی در سال ۱۳۶۷، ساکن شهر دلیجان و دانشجوی رشته ماشین ابزار در شهر قم (دوره فوق دیپلم رو به پایان رسوندم)، در حال حاضر پشت کنکوری هستم و واسه کنکور کاردانی به کارشناسی درس میخونم.

اینجا : می نویسم، نقل می کنم، از خودم، از اطرافم، از چیزهایی که می فهمم و از چیزایی که نمی فهمم! گاهی گرم و صمیمی، سرد و ناامیدکننده! و گاهی شاید گنگ و ابلهانه! نوشتن رو دوست دارم اما نه به اندازه مطالعه کردن…

ترناس : [ ت َ] (اِ صوت) صدایی را گویند که هنگام تیرانداختن از چله ٔ کمان برآید. (فرهنگ جهانگیری . (فرهنگ رشیدی). صدا و آوازی باشد که بوقت تیرانداختن از چله ٔ کمان برآید. (برهان ) (ناظم الاطباء). صدای انداختن تیر ازچله ٔ کمان را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). اما درشعر فردوسی و اسدی که شاهد آورده اند سرپاس دیده شده به معنی گرز و اﷲ اعلم . (فرهنگ رشیدی)

دل سرکشان پر ز وسواس بود
همه دشت پر بانگ ترناس بود.

فردوسی (فرهنگ جهانگیری )

کمان ابر و بارانش الماس بود
همه کوه پر بانگ ترناس بود.

اسدی (ایضاً)

پی‌نوشت: تو این وبلاگ دنبال مطالب آموزنده و بدردبخور نباشید، لطفاً !

پی نوشت: این صفحه به مرور به روز می شود.

نوشته شده توسط فرشاد

فروردین ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۵:۵۸ ب.ظ

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

با ۲ نظر برای 'درباره من'

اشتراک نظرات با RSS یا بازتاب برای 'درباره من'.

  1. چشمهایت را ببند
    به دوران کودکیت برگرد
    بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟
    نگاهت معصوم بود ،
    و خنده های کودکانه ات از ته دل ،
    بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت
    پوشیدن کفش بزرگترها
    و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات
    بچه که بودی حسادت ،
    کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت ،
    دوست داشتنت پاک و بی ریا بود ،
    و بخشیدنت با رضایت ،
    چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس
    و این پایان تمام کدورت ها می شد ،
    و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!
    چه شد؟
    بزرگ شدی؟؟
    نگاه معصومت سردرگم شد ،
    و خنده هایت از سر اجبار ،
    اگر حسود نشدی ، اگر کینه به دل نگرفتی ، و اگر متنفر نیستی ،
    یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
    می بخشی در حالی که رنجیده ای ،
    با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی ،
    برگرد !
    باز هم کودکی باش سبکبار
    روحت را آزاد کن
    به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی ،
    تا بتوانی دوباره نفسی بکشی ،
    بخواه که تنها خودت باشی ،
    می توانی ، تنها اگر بخواهی
    باز هم زندگی کن ،
    در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
    می توان بود…

    فرشاد: مچکرم و هنوز امیدوار happy

    یکی مثل تو

    ۷ مهر ۸۸ در ۱۰:۳۹

  2. هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند.

    یکی مثل تو

    ۱۵ مهر ۸۸ در ۱۸:۱۱

دیدگاهی بنویسید