Archive for تیر, ۱۳۸۸
باز هم تأسف
تو کشورِ عجیبی زندگی می کنیم. از یک طرف گوساله شبیه سازی می کنیم، از یک طرف ماهواره امید رو به فضا پرتاب می کنیم و از طرفی صاحب تکنولوژی انژری هسته ای میشیم و به دنیا فخر می فروشیم! اما صد حیف که نسبت به حفظ امنیت جانی مردممون هنوز سهل انگاریم. تو این یکی دو ماه اخیر وقایع بدی رخ داده و داره رخ میده… حمله به کوی دانشگاه، کشته و زخمی شدن مردم تو اعتراضات ، مرگ ندا آقاسلطان و اخیراً مرگ سهراب اعرابی و امروز سقوط هواپیمای مسافربری توپولف در قزوین و کشته شدن ده ها انسان بی گناه. انگار این روزها دیدن و خوندن اخبار فجایع داره کم کم عادی میشه… هیچ کس مسئولیت این حوادث رو به عهده نمیگیره و به فکر چاره نیست تا حداقل بشه از تکرارشون جلوگیری کرد. مثل همیشه تنها کاری که مسئولین کشوری می تونن انجام بدن انداختن تقصیر به گردن همدیگه و پاک کردن صورت مساله است! این وسط این ما مردم هستیم که باز مثل همیشه با مظلومیت سکوت می کنیم و تاسف می خوریم!
پی نوشت: این روزها عجیب سخت میگذرن.
شعر نو و ویژگی های آن چیست؟
این روزها هر کس شکایتی، درددلی، سخن عاشقانه ای را چه مفهوم و چه نامفهوم، چه با زبان ادب و چه با کلام عامیانه، جمله جمله و اغلب بدون ریتم و آهنگ زیر هم بنویسد گمان می کند که شعر نو! گفته است و با شجاعت باید گفت کمتر کسی است که از آثار شاعرانِ معاصر مدعی نوپردازی، یکی دو شعر خوانده باشد و خود شعر نگفته باشد! زیرا با چنین باوری شاعر شدن را آسان پنداشته است.
این روزها با پیشرفت علم و دسترسی به امکانات مختلف از جمله وبلاگ و مجلات رنگارنگ گوناگون افراد مختلفی دست به انتشار آثار خود به عنوان شعر نو زده اند و با اعتماد به نفسی جالب خود را شاعر نوپرداز معرفی می کنند، من در این مطلب سعی در شناساندن مختصر و مفید شعر نو کرده ام، به یاد داشته باشیم هر پدیده ای که توسط ذهن ما ساخته و پرداخته شود نباید به عنوان شعر نو به آن بنگریم و حداقل اجازه نشر آثار خود را بدون در نظر گرفتن یکسری از ویژگی ندهیم. امید است به شعور خود و خواننده احترام بگذاریم و در راه پرورش و ایجاد شعر نو بکوشیم.
Read the rest of this entry »
فصلِ بَرداشت
آدما رو باید مثل میوه به موقع از درختِ زندگی چید. وگرنه یا مثل میوه ی کال، گاززده و دست خورده باقی می مونن یا این قدر میرسَن که میگندن و می پوسَن.
پی نوشت: شما فکر کنید زندگی شبیهِ یک درخته! توضیح خاصی هم نداره
روزَم نبود
نه پدرم و نه اون قدر ها مرد. ولی خب خیلی دوست داشتم بعد از گذشت نزدیک به یک ماه به بهونه امروز حداقل یکبار به موبایلم اِسمس یا زنگ زده میشد و بهم یه تبریک خشک و خالی می گفتن، همین طوری
عقده ای شدم خُ
:|
خب من امروز به خاطر یه حادثه مجبور شدم لبم رو بخیه بزنم و تا چند روز نمی تونم راحت بخندم! عذابی هم بدتر از نخندیدن برای آدمی وجود نداره
می گذره
این روزها انگار گذران عمر هم برکتی نداره. روزها شب میشن و شب ها روز، بدون اینکه کار خاصی انجام داده باشم، فقط می گذره…
عُمقِ لِه شُدگی
وقتی به آسمون نگاه می کنم، به عمقِ له شدگی خودم بیشتر پی می برم.
نیست
دلم یه چیزایی میخواد، آی میخواد، آی میخواد… اما نمیشه، نمی تونم، نمی فهمم. اصلاً بی خیال
نبودِ تو
فرق من با اون، در نبود ِ تو با من ِ




