Archive for فروردین, ۱۳۸۸
برخیز
آمد سحر این ندا ز میخانهی ما
کای رند خراباتی دیوانهی ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانهی ما !
سلمان
روح آواره
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایهی خویشم یا رب
روح آوارهی من کیست؟ کجاست؟
امان از غَم
چون فلک خواهد غمی از جان ناشادم بَرَد
آوَرَد پیشم غمی را کان غم از یادم بَرَد!
طوقی تبریزی
ده روزهی عمر این همه افسانه ندارد!
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزهی عمر این همه افسانه ندارد!
همه مجنون بیابان همیم!
لیلی ما همه در عالم معنیست یکی
در حقیقت همه مجنون بیابان همیم!
هر کس اسیر فکر خویش است!
جهان از حد فکر خلق بیش است
ولی هر کس اسیر فکر خویش است!
ما
ما
همان جمع پراکنده
همان تنها
آن تنهاهائیم!
خوش به حال احمقا
خوش به حال احمقا، همشون میرن بهشت…
ای وای بر ما، که نه احمقا رو شناختیم نه بهشت!
دنیای غم انگیز
واسه آدمای حساس، دنیا و زندگی همیشه غمانگیزه…
از همه نزدیک تر به ما سنگ است!
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است!
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی!
گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری؟
خانهی خدا هم سنگ است!




